تبليغاتX
بغض گرفته
تنها ماندم !
 

تنها ماندم ، تنها ماندم

تنها با دل بر جا ماندم

چون آهی بر لبها ماندم

 

راز  خود به کس نگفتم

مهرت را به دل نهفتم

با یادت  شبی که خفتم

چون غنچه  سحر شکفتم

 

دل من ز غمت فغان بر آرد

دل تو زدلم خبر ندارد

دل تو زدلم خبر ندارد

پس از این نخورم فریب چشمت

شرر نگهت اگر گذارد

شرر نگهت اگر گذارد

 

وصلت را ز خدا خواهم

از تو لطف و صفا خواهم

کز مهرت بنوازی جانم

عمر من به غمت شد طی

 تو بی من  من و غم تا کی

دردی هست نبود درمانم

 

تنها ماندم ، تنها ماندم

تنها با دل بر جا ماندم

چون آهی بر لبها ماندم

.............................................

**************************

 خیلی کلافه ام خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!خیلی ............کاش که .............خداااااااااااااااااااااااا.............بی همتایم .............

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 13:47 توسط یاغی |

مادر
مادرم ! مهربان ترینم میدانم که با .............مهربانم قادر به ادامه دادن نیستم ! مادرم ....من هنوزهم ...مادرم ...بهترینم ...........روزت مبارک !
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:8 توسط یاغی

تو ....
 

**بنام حضرت دوست که هر چه دارم از اوست **

 

تو ای آشنای نا شناسم ! تو که  با نوای دل انگیزت مرا به  سنگرهای بی نشان  در یک غروب بغض آلود به شلمچه کشاندی ، از شلمچه تا طلائیه !وای طلائیه !!!!!!!!!با اینکه ندیده ام ولی انگار سالهاست  در طلائیه ام ! و تو! تو که با بغض خاموشت  با من هم نوا شدی رو به سوی شهر بی شاعر ! آهنگ کلامت بوی سادگی دهاتی ها  را می دهد ! چه ساده و بی ریا مردمی اند !!!!!!براستی هیچ یادت هست  مردی بود که زیاد می دانست؟! و شاید سرهنگی بود که هنوزم هم باز در پی یاد گرفتن بود!

دوباره
درسهايم را دوباره خواهم خواند
و مشقهايم را ،‌ دوباره خواهم نوشت
شايد اشتباهي شده است
و من دوباره آغاز خواهم كرد
و از حالا تااكنون
فاصله زيادي است
اين مسافت را ، هرگز نتوانستم طي كنم!

 

نمی دانم  ، باید که اینرا از ری را  بپرسم که همیشه  حدیث دلی  داشت سراسر فریاد های گمشده !!!

 

 و تو که مرا  در دریای بی کران  به دنبال شاه ماهی فرستادی تا حکم سرنوشت  خود را برای ننه دریا بخوانم ! اما دریغ از یک سلام !!!و بیداد  از آنهمه فریاد بی صدا که زیر خط صفر درجه یخ زد و فریاد رسی نیامد ! و تو که در چار چوب نگاهت  مرا به سوی  امپراطور فرا خواندی  و من درپی فهمیدن حرفهای امپراطورت  ،  در کوچه پس کوچه های غریب رها شدم که ناگاه صدای روضه ی به نام  لیلی  مرا از تنهایی هایم ، رها ساخت و من به ربنا  رسیدم  !  ربنا!!!!!!!!! به آرامش !و دریچه ای به سوی ملکوت به رویم گشوده شد  ، که مدام  این نوا را  در گوشم  می خواند که بیا تا با هم بخوانیم  : فراموشم نکن ای خدا !و اکنون احساس می کنم که چند قدم به خدا نزدیکتر شده ام !!!!

 

اما  من هنوزم نگرانم که نتوانم که جاده ی سرنوشت  را پیدا کنم و باز بر سر دوراهیی که خیلی وقت است گم گرده ام، سر گردان شوم !  یا رب مددی !!! به ندای درونم گوش می کنم که مدام فریاد می زند  : آهای رفیق خانه ی دوست کجاست ؟!!!!!این را باید یه مسافری جواب دهد که همیشه مسافر شهر های غریب است !

 

در مشاعره ی رندانه ی  پریشان نامه ، تنهانر از سکوت را می خوانم و در می یابم  که رسم روزگار این است که عاشق همیشه تنهاست ! پس به خودم می گویم که بی خیال این عشق محال ! که عشق واسم دروغه !

 

فرفری  !!!!!!!!! برایم از واقعیت کلمه  ی  صهبای صفا بگو که سراسر عرفان است و عشق به بی همتای لایزال!

 

دوست دارم در خلوت عاشقانه  ی خودم  فریاد بزنم: آهای معلم بد چقدر جریمه باید؟؟؟؟؟؟!!!!!به خدا خسته شدم ، دست من خسته  شد از  بس که نوشتم پای من آبله بست  بس که دویدم و نرسیدم به گلبرگ های گل اقاقی!

 

دیر زمانی است که اسیر عذابهای ابدی ام !دادارم به دیدارم نمی آید نمی دانم کدام سنجاقک راه او را بسته که  نشانی مرا هم از یاد برده است !!!هنوزم آتیلا  را از یاد نبرده ام ! این را هم حتم بدان دیدارم !!شاید پروانه ی مهاجری را ه دریا را به تو داده است که از آیه های زمینی غافل شده ای!اگر بادی بوزد چرکنویس های  یک دیوانه ای را برایت خواهم فرستاد تا خوب بخوانی اشان ! من عاشق این چرک نویس ها بودم !

 

دریچه های دلم را به روی اتاق غم گشوده ام  و در یک غربت  غروب غم انگیز پاییزی در آلاچیق  تنهایی های  زندگیم غروب ابدی خود را نظاره می کنم که بی صداتر از همیشه می شکنم و در هم فرو می ریزم و با تمام بغض درد آورم تنهایی بی تو جان می دهم !زندگی برایم چشمک می زند و مرا به آشتی می خواند و در زیر پر چین سکوتش، رازی را به من می گوید که : مرا ببخش و تنهایم مگذار که بیش از آنچه تو فکر می کنی دوستت دارم !و بدان که من بی تو نیستم !که این حرف دل من است ای عشق بدون شرح من ! تو مرا از دنیای خیالاتم بیرون نکش که آن را بسیار دوست می دارم ! دنیای خیالاتم سرشار از توست ! اینرا می فهمی ؟؟؟؟؟؟؟حس می کنی ؟؟

 

صدای اس ام اس می آید یکی برایم اس ام اس زده : بابایی میگه : پا برهنه ها ریگی به کفش ندارند!!!!!!!! چه اس ام اس جالبی !

در یک صبح سفید زمستانی آدم برفی زیبای من برای همیشه  خاموش شد !نمی دانم چرا ؟!!!!

 

و اما من همه  ی اینها را در سرزمین های آبهای همیشه آبی یافتم !!!!!!و تو پیک عزیزم ...ماندگارترین دوست برای من !

 

تمام !!!!!!!!

 

 

 

دریا طوفانی است !!!

آسمان ابری و زمین تشنه ی باران !

جنگل فریاد می زند ، درختان دست به دعا شده اند !

زمان می تازد !

           زمین می لرزد !

                       دلم می سوزد !

                                  حیات می میرد !

                                                       حیات می میرد !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 23:50 توسط یاغی |