فریاد بی صدا!!!!!!!!

 

کاش می تونستم حرف بزنم .......... کاش.......... . وای خدای من اصلا" نمی تونم.........

بغضی گرفته من را !!!!!!!!!!!!
همش به خودم میگم ای بابا بی خیال!!!!!!!!!!!!! شاید فردا .......... ولی فردا هم که میاد بازم میگم :
شاید فردا
یادم میاد که همش به خودم میگم :

 
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
و همینه که باعث میشه کمی به خودم بیام و ببینیم که کجام ؟
اما راستی من کجام؟؟؟؟؟؟ منکه در ته یه دره هستم!!!!!!!!!!!! وای خدایا من کجام ؟؟؟؟؟؟؟؟
 در اوج شادی ام اما ناشادم !!!!!!!!!!!!!!! چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 منو فراموش نکنین

هیچ و دیگر هیچ....


    دلم مي خواد حرف بزنم تا کمي سبک شم اما نمي تونم نمي دونم چه ام مي شه !!!!!!!مي رسم به دو تا جاده ي مواز ي  .دو جاده ي موازي ............................ مي فهمين چي مي گم ؟؟؟؟؟؟؟؟ تا حالا ديدين دو خط موازي همديگر و قطع کنن يا يه جايي بهم برسن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

   حکايت حال و روز منم همينه . من و شما و يا او ( اويي که نمي شناسم کيست ) نيمه ي گمشده ي وجودم . من گمشده ام !!!!!!!!

     در راهي قدم گذارده ايم که در طول  دو جاده ي موازي  در جوار هميم اما از هم دوريم . دور دور دور......... تا کجا بايد بريم  ؟؟؟؟براي رسيدن به همديگه..........

   اينجا ست که ياد اين آهنگ گوگوش مي افتم که با تمام احساسش داد مي زنه:

من به دنبال تو با پاي پياده

تو جوون و تازه من پير و کهنه
ما بهم نمي رسيم
  بي خيال ...........

حالا من موندم و سکوت و دو  جاده ی موازی و تمام دلتنگیهام و کلی حرف نگفته و ........

خدایا.......

بغض گرفته از دري به سوي نگاه

بغضي گرفته من را
در پشت سد نکبت
بشکن غرور من را
اي اشک بي مروت
در پشت اين قيافه
يک سينه کباب است
بر روي لب شکر خند
در اندرون عزا است

هيچ کس نمي داند که چه زجري ميکشم
وقتي که بايد بخندم سيلاب اشکهام جاريست
واي خداي من
دارم ويران مي شوم
از درون مي پوسم
واي بر من و بغض گرفته ام
حالا که بغض من شکسته و
و سيلاب اشکم جاريست
اين شعر دقيقادر شرايطي به من رسيد که تمام لحظه هاشو داشتم تحربه مي کردم


  در پشت اين قيافه
يک سينه کباب است
بر روي لب شکر خند
در اندرون عزا است

عين حالتي است که من دارم و تجربه ميکنم

وای............

تقدیم به گل روی ماهتون

وای اگر روزی فراموشم کنی

با غم هجران هم آغوشم کنی

وای اگر نامم بمیرد بر لبت

یا فرو بنشیند این سوز و تبت!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آه می ترسم شبی طوفان شود

مرغ دریا سینه اش پر غم شود

و.............................

برگ از درخت خسته میشه پاییز همش بهونه اس.

و اما حکایت من ............

و من اکنون که به ناکجا آباد رسیده ام در این دیر خراب  نمی دانم به کدامین راه باید بروم. گنگ و گیج شده ام !!!!!!!!!!

خسته ام خسته ی خسته ی خسته .............

گاهی وقتها وقتی می خوابم آرزو می کنم که سپیده دم را نبینم !!!!!!!!

چرا که باز تکرار مکررات است و من از این تکرارها بیزارم!

خودم را به حماقت می زنم

 من به حماقت هم محتاجم و از آن نیز محروم!!!!!!!!! تا کجا محرو مم خدایا!

خدایا .....................................خسته ام

از اینهمه دروغ

از اینهمه ریا

و .....................

حالم خوش نیست . بی خیال..................