چقد دور شدم از خودم و نوشته هام و درد دلام ! انگاری که دیگه من همون آدم قبلی نیستم !!!!!من می خوام برگردم به همون سالا ...سالای ۸۴ تا ۸۶ ...چه روزایی ...چه درد دل کردنهایی ! چه دوستانی که داشتم و نمی دونم چطور شد از همدیگه دور شدیم ...کجا رفتن ...کجا موندم من ؟ کجا پرت شدم ؟ یهویی رسیدم به این سالها و این نوشته ها ...من می خوام برگردم ...می خوام برگردم ...می خوام برگردم ...اینقد که برسم به سال اسفند ۸۱ و صحن مطهر امام رضا و آغوش مادر ! می خوام برگردم ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا !
دلم خیلی خیلی تنگه مادرم ! خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...کجایی که سرمو بزارم رو شونه ات رو پات و یه دل سیر گریه کنم تا آروم شم ....آروم شم ...می دونی که اسیر دردم این روزا....
امروز سر خاکت بهت گفتم ...یه گوشه ای از درد هامو ...مادرم خونه برام غریبه ...مادرم دردم زیاد شده ...مادرم حجم تنهاییم بیشتر شده ...خیلی زیادددددددددددددددد! مادرم ...تو بگو به اون بالایی ! بگو که تنهام نزاره ...بگو که تنهامون رو نزاره ...تو واسطه شو ...