دلم خیلی گرفته ...!

 

آسمون دلم ابریه ! دلم می خواد فریاد بزنم و با صدای بلند گریه کنم اما دریغ از یه  قطره اشک ! بغض و منو تموم تنهایی هایم  ! کاش که تمومی برای این بغض لعنتی می بود ! کاش.......

 

خدا جونم  بسمه دیگه ! بسمه  دیگه  طاقت ندارم ! دیگه نمی تونم ...دیگه  ظرفیتش رو ندارم ...نمی تونم ...چه جوری بگم  دیگه نمی تونم ...تو که میدونی بی همتای من .........پس خواهش می کنم  دستمو بگیر ...........نخواه  که بیشتر از این بشکنم !

نوشتن بهانه می خواهد ...

 

دوست دارم نوشتن را
رها شدن در بطن کاغذ ها
غرق شدن در اوهام و افکار
رفتن ها
گسستن ها
گم شدنها
فراموشیها
میدانی فراموشی گاهی وقتا مرهم خیلی خوبیه برا دردااااااااااا
....................................
یه استکان چایی
پر رنگ
لب سوز
خوش عطر
...............................
و باز غرق شدنها
در افکار
............................
قلم کو ؟
نمی دانم
ورق کو ؟
نمیدانم ........
نا گاه به خود آمدن
بوی سیب
بوی سیب سرخ
بوی سیب و حرم عبااااااااس!
................................
چایی !
یادم رفت ...
سرد شد !
عوضش می کنم
و لاجرعه سر می کشم
................................
دهانم
گلویم
می سوزد !
..................................
حس نمی کنم !

می سوزم !

حتی حس نمی کنم

سوختن را !

و ...................................
دیگر مجالی نیست
برای نوشتن
.........................!

بهونه

 

همیشه  دنبال یه بهونه ای هستم برای گریه  کردن  - خالی شدم - سبک شدن  و ...!

کاش بتونم ...!

یادش بخیر

 

چقد دور  شدم  از خودم و نوشته هام  و درد دلام ! انگاری که  دیگه من همون آدم قبلی نیستم !!!!!من می خوام برگردم به همون سالا ...سالای ۸۴ تا ۸۶ ...چه روزایی ...چه  درد دل کردنهایی ! چه دوستانی که  داشتم و نمی دونم چطور شد از همدیگه دور شدیم ...کجا رفتن ...کجا موندم من ؟ کجا پرت شدم ؟ یهویی رسیدم  به این سالها  و این نوشته ها  ...من می خوام برگردم ...می خوام برگردم ...می خوام برگردم  ...اینقد که برسم به سال اسفند ۸۱ و صحن مطهر امام رضا و آغوش مادر ! می خوام برگردم ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا !

دلم خیلی خیلی  تنگه  مادرم ! خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...کجایی که  سرمو بزارم  رو شونه ات رو پات و یه دل سیر گریه  کنم تا آروم شم ....آروم شم  ...می دونی که  اسیر دردم این روزا....

امروز سر خاکت  بهت گفتم ...یه گوشه ای از درد هامو ...مادرم  خونه برام غریبه ...مادرم  دردم زیاد شده ...مادرم حجم تنهاییم  بیشتر شده ...خیلی زیادددددددددددددددد! مادرم ...تو بگو به اون بالایی ! بگو که تنهام نزاره ...بگو که تنهامون رو نزاره ...تو واسطه شو ...