پاییز...........

 

پاییز اومد این ور پرچین باغ

تا بچینه برگ و بار شاخه ها

کسی از گلها  نمی گیره سراغ

کسی از گلها  نمی گیره سراغ

بیا در سوگ دلگیر گل سرخ

بخونیم شعری از دیوان گریه

من و تو زاده ی فصل خزانیم

دو تن پرورده ی دامان گریه .

.........................

و در ادامه :

همه رفتند و کسی دور و برم نیست

چنین بی کس شدن در باورم نیست

...........................................................

و دگر باز سکوت وقدم زدن در باغ خزان زده و پای گذاشتن بر روی برگهای زرد و بی جان  و شنیدن صدای کلاغها و رفتن به ............................و گم شدن در انبوه تنهایی که تنهایم گذاشتند .

و این راه من است .

 

سکوت و دگر هیچ!!!!!!!!

 سلام نازنینان

من دوباره اومدم تا فریاد بزنم هستم هر چند که نیستم  اما هستم . مگه میشه هم باشی و هم نباشی؟؟!!! خیلی سخته  تصور کردنش! اما من چی بگم که بفهمین من چی میگم . این چند روز نبودم  گم و گور شده بودم تا شاید  خودم رو  خوب بشناسم .تنهای تنهای بودم در ازدحام چهر ه هایی که نمی شناختمشون  اما جالبه ر احتتر بودم . آدمایی بودن هزار رنگ و ............... بماند !

خوب و بد توشون موج می زد اما با من غریب بودن همونطوری که من با اونها غریب  بودم هر چه بود گذشت اما  بد نبود .

و باز در ادامه برایت می نویسم دوست من :

دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي ؛يا نه، تو عين كمالي ـ و من هم با  تو ازروي دانايي و هشياري سخن  مي گو يم. گر چه من ديوانه ام. ولي ديوانگي ام را مي پوشانم.مي خواهم تنها ديوانه باشم.

    دوست من ، تو دوست من نيستی، ولي من چه گونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست، گرچه با هم راه مي رويم، دست در دست. ( بر گرفته شده از ......... یادم نیست وای بر من چه زود پیر شدم و فراموشکار )

در ادامه می نویسم

خسته تر از آنم که بتونم ادامه بدم و شاید خیلی دیر  به دیدنتون بیام هر جند که برام سخته اما به قول یه دوست:از خود شروع کن از تن لشت . و من از خودم شروع می کنم. می خوام که چند روزی نیام تا عادت کنم به تنهایی . تا بتونم ...............

خزان بنشست و گل با بادها رفت

بهار از خاطر شمشادها رفت

تو گویی گل نرویید و نه پژمرد

چه آسان میشه از یادها رفت

باز ..........

چه زود دیر می شود!!!!!!!!!

حرفهاي ما هنوز ناتمام ............ تا نگاه ميكني : وقت رفتنست باز هم همان حكايت هميشگي ! پيش از آنكه با خبر شوي لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود

و ناگهان چه زود دیر می شود ...............................

 

افول دل من .....

خدایا

امشب هوا ابری است .نم نم باران می بارد .چه هوای پاکی شد ه دلم می خواد تو این هوا نفس بکشم تا ریه هام از هوای تازه پر شن تا بتونم که باز بمونم برای ادامه دادن هر چند که خیلی سخته  اما ................

امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم بشم

تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم

خدایا به دادم برس که سخت محتاجم . در این دل شب این  منم که خسته از دست زمونه باز به سوی تو آمده ام  با دلی گرفته!!!!!!!!!

وای باران می بارد!!!!!!!!

بوی خاک چه می کند !!!!!!!!!!!!

خاک

عجب

همه از خاکیم و باز به خاک تبدیل می شیم و اسیر دست دستان کوزه گران!!!!

کاش که ..............بی خیال  یاد شعری از دکتر شریعتی افتادم اما .........

در ادامه می نویسم که ای دوست :

 و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را در غربت این آسمان و زمین بی درد ، دردمند می دارد و نیازمند بی تاب  یکدیگر  می سازد دوست داشتن است و من در نگاه  تو ، ای خویشاوند بزرگ من ، ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود و در ارتعاش پر اضطراب  سخنت شوق فرار پدیدار ! دیدم که تبعیدی این زمینی و قربانی معصوم این زمان. (دکتر شریعتی)

و باز :ای دوست

  اي دوست من ، من آن نيستم كه مي نمايم. نمود پيراهني ست كه به تن دارم ـ  پيراهني بافته ز جان كه مرا از پرسش هاي تو و تو را  از فراموشي من در امان مي دارد.

   آن”من“ ي كه در من است، اي دوست،در خانه ي خاموشي ساكن است و تا ابد همان جا مي ماند؛ناشناس و در نيافتني.

    من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني و هر چه مي كنم بپذيري ـ زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و كارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند.

   هنگامي كه تو ميگويي ”باد به مشرق مي وزد.“ من مي گويم”آري به مشرق مي وزد“؛ زيرا من نمي خواهم تو بداني كه انديشه ي من در بند باد نيست،بلكه در بند درياست.

    تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي، و من هم نميخواهم كه تو دريابي. مي خواهم در دريا تنها باشم. (...............یادم نیست چرا ؟؟؟؟حافظه ام دیگر یاریم نمی کند )

شبگرد بی..............

سلام نازنینان

وای که چقدر دلتنگ شده بودم  !!!!!!!!

چند روزی نبودم اما غیبتم  زیاد  حس نشد

چون بود و نبودم شده یه عادت بد..................

می خوام بنویسم اما نمی تونم پس باید که بی خیال شم . نوشتن هم دیگه دردمو دوا نمی کنه!

به چه چیزایی دل خوش می شم و از چه چیزایی که محروم نمی شم. ای وای بر منو و احوال من .

من به دیدارتون میام  اگه  همین  روزنه ی امید و نداشتم چی میشد ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!