خدایا
امشب هوا ابری است .نم نم باران می بارد .چه هوای پاکی شد ه دلم می خواد تو این هوا نفس بکشم تا ریه هام از هوای تازه پر شن تا بتونم که باز بمونم برای ادامه دادن هر چند که خیلی سخته اما ................
امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم بشم
تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
خدایا به دادم برس که سخت محتاجم . در این دل شب این منم که خسته از دست زمونه باز به سوی تو آمده ام با دلی گرفته!!!!!!!!!
وای باران می بارد!!!!!!!!
بوی خاک چه می کند !!!!!!!!!!!!
خاک
عجب 

همه از خاکیم و باز به خاک تبدیل می شیم و اسیر دست دستان کوزه گران!!!!
کاش که ..............بی خیال یاد شعری از دکتر شریعتی افتادم اما .........
در ادامه می نویسم که ای دوست :
و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را در غربت این آسمان و زمین بی درد ، دردمند می دارد و نیازمند بی تاب یکدیگر می سازد دوست داشتن است و من در نگاه تو ، ای خویشاوند بزرگ من ، ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پدیدار ! دیدم که تبعیدی این زمینی و قربانی معصوم این زمان. (دکتر شریعتی)
و باز :ای دوست
اي دوست من ، من آن نيستم كه مي نمايم. نمود پيراهني ست كه به تن دارم ـ پيراهني بافته ز جان كه مرا از پرسش هاي تو و تو را از فراموشي من در امان مي دارد.
آن”من“ ي كه در من است، اي دوست،در خانه ي خاموشي ساكن است و تا ابد همان جا مي ماند؛ناشناس و در نيافتني.
من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني و هر چه مي كنم بپذيري ـ زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و كارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند.
هنگامي كه تو ميگويي ”باد به مشرق مي وزد.“ من مي گويم”آري به مشرق مي وزد“؛ زيرا من نمي خواهم تو بداني كه انديشه ي من در بند باد نيست،بلكه در بند درياست.
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي، و من هم نميخواهم كه تو دريابي. مي خواهم در دريا تنها باشم. (...............یادم نیست چرا ؟؟؟؟حافظه ام دیگر یاریم نمی کند
)