یاد باد .....
رسیدن به پوچی ، رسیدن به جایی که دیگر باور کنی هیچی نیستی جز یک جسم بی روح! یک مرده ی زنده ! یک بی هویت ! یک گمشده ی در بدر ! چه حالی دارم ؟؟؟؟؟؟؟ چه حالی !!!!!!!!!!!دلم فقط سکوت می خواهد ...یک آرامش ابدی!
در خود گشتم ، به خود رسیدم ! نه به خود خودم ! به خود بی خودم ! یک خود بی خود دیگر !!!!!مرا سخت می آزارد ...خیلی می آزارد ....خیلی ............
در شرایطی قرار گرفته ام که سخت دل تنگ دیروز هایم هستم و در سرزمین همیشه آّبی بدنبال تمام هوای تازه می گردم ...بیایید باهم در این سرزمین ترانه ی زندگی بخوانیم ...برای زیستن ....
و این سزار امپراطور سرزمین های آبی است که سخن می گوید :
یادش به خیر روزهای خوب ...شبهای رویا ...کلام مهر...دستان سرد من در دستان گرم تو ...یادش به خیر !
سرزمین آبهای همیشه آبی را خاطرت هست ؟ همان جائی که با هم خندیدیم با هم گریستیم ...با هم آمدیم و با هم رفتیم دست در دست هم ...با هم ...با هم ...
می گویند زمان قاتل خاطره هاست ! می گویند اگر از عشق سراغی نگیری گرد و غبار فراموشی آینه دلت را می گیرد ! می گویند چشمها هم به رو روی یار اگر باز نباشند دروغ می گویند و خطا می کنند و سراب را رصد می نمایند ...چه ها که نمی گویند این اهالی عقل ! اما من ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه می گویم : که چه هراسی از این زمان قاتل ...هر که یکبار به سرزمینم در آمد و مشامش به عطر عاشقانه هایم آشنا ..نه با چشم که با دل زخم خورده اش هر چند یکبار اگر چه دیر آهی را برایم بدرقه می کند و زمزمه یادش به خیر را نثارم ! من می گویم چون دوستت می دارم عمیق و وسیع تو نیز دوستم داری هرچند کم ...هر چند خرد ...اما من ژولیس سزار...! قانعم ...قانع به همین نگاههای زود گذرت ...قانع به همین سلام ساده ات ...قانع به همین که داری میخوانی و شاید لبخندی بزنی...دوستت دارم رفیق ...باور کن ندیده دلم برایت تنگ است ...نشناخته شرمنده مهربانیت و تشنه دیدارتم ...!
سرزمین آبهای همیشه آبی در انتظار قدمهای توست که برپاست !
امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی
ژولیس سزار
شور و شوق و امید با پیمان آرمانها می آید .دستانتان را به دست من دهید ...با شمایانم ...دست به دست امپراطور بگذارید ...این بیعت جاودانه ماست ...این میثاق ماست ...عهدی میان مردمانی مهربان و وفادار با امپراطوری با ایمان نسبت به مردمانش ...هیچ گاه سرزمین آبهای همیشه آبی را بی پاسدار مگذارید ...هیچگاه این زمین رویاهایمان را ترک نکنید ...هیچگاه ...هیچگاه ...!
و دیگر سکوت !
میدانم سزار عزیز در خواب است ...........


بیا تا برایت بگویم