حسرت !

به دریا گفته ام مرا ببخشد !اما دریا طوفانی بودامروز ! دریا هم مرا نبخشید ه است انگار!

 

 دریا با من مهربان باش ! امروز تاب دیدن بی قراری ات را نداشتم!

 

 

چه لحظات مرگباری است این لحظات !!!!!نه به نوشتن می آید و نه به خواندن ! می گریزند !از من ! از من !!!حال بس غریبی دارم ! نه می خواهم بنویسم و نه بخوانم!فقط می خواهم با یکی حرف بزنم ! یکی  که مرا بفهمد! با سکوتم مرا بخواند ! معنی کند !!!کسی را نمی یابم ! نمی  یابم .........شاید این تنهایی مرا به جنون کشاند!

 

زندگی یک سویش به فاجعه ختم می شود و یک سوی دیگرش به حادثه ای دلفریب! من در کدامین سمت قرار دارم ؟؟؟!!!!بیشتر به فاجعه نزدیکترم !اینگونه احساس می کنم ! حجم عظیم  تنهایی و افکار زشت و پلید و من و درماندگی هایم !!چه حالی دارم من !

 

نوشته های پیشین خود را می خوانم !چیزی نمی یابم ! هیچ ...........

 

خالی از گفتن هستم و لبریز از نوشتن ! خالی از سکوتم و لبریز از فریاد ! خالی از حیاتم و لبریز از مرگ ! خالی از دل سپردنم و لبریز از دل بریدن !خالی از حرکتم و لبریز از سکون !خالی از ما هستم و لبریز از من ! خالی از .......لبریز از ..............!!!!!!!!لبریز از حسرت ، آرزو ، جنون ! و شاید هم ........

کاش کسی بود که مرا می فهمید ! کاش ..

 

  بی همتای من ! چقدر تنهایم !!!!!!!!!!!!!طنین اذان می پیچد و من از درون در حال فرو ریختنم !!!

 

روزی .....خواندم :

 

"یادت باشد که زندگی آدمها یک سمتش بر مدار آرزوهای ما می چرخد . میشود در همین سمت بی ترس از تقدیر خود و جبر حوادث آرزوها را به آغوش کشید و سر مست از رویا شد ...همه چهان نمی تواند درد باشد!!!" برای من سراسر درد بوده و حسرت ! تو می فهمی از درون فروریختن چه درد عظیمی است !درونم با آنچه دیگران از من می بینند و می خوانند یکی نیست !!!ظاهری بس فریبنده و اندرونی بس ویران !!!!!!!این است حال و روز من !!!نمی دانم چرا؟؟؟؟

 

و این یعنی تسلسل حسرتهای من در بطن تمام لحظات زیستنم !تو می توانی مرا معنی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته هایم!

  

   گاهی دچار یاس و نا امیدی می شوم ،در کوچه  و پس کوچه های حرفهایی که برای گفتن داشته ام می گردم ،انگار که گوشه ای از من گمشده در بطن خاطره هایم ! نوشته هایم را مرور می کنم ..همش ساده اند ! و بی ریا ...در وجودم نداهایی بوده که مرا به زندگی کردن پیوند می داده اند حتی در اوج نا امیدی هایم!!!!!!نه آنقدر بلدم که رنگ فلسفی به نوشته هایم بدهم و آنقدر بلدم که رنگ سیاسی بدهم و  نه آنقدر که رنگ و شکل حماسی به آن ببخشم و  نه آنقدر لیاقت دارم که نوشته هایم رنگ عرفانی و رو حانی به خود گیرند و نه رنگ ها و شکل های دیگر !نوشته های من ساده اند ! عین خودم ! ساده که از گوشه گوشه ی ذهنم شکل گرفته اند و تبدیل به فریاد گشته اند ! فریاد ی بی صدا در حجم نا باوری باورهایم ! همه اش شده تناقض!!از خود فرار کردن ! به خود رسیدن ! گم شدن ! پیدا شدن !نیستی ! هستی! و ..............تمام اینها را می خواهم با هم جمع بزنم !جمع اینهمه تناقض !!!!!!!می شود تناقضی بس بزرگ !اما من این تناقض بزرگ زندگی را دوست  می دارم  !خیلی هم دوست میدارم ! تناقض زندگی و زنده بودن !

   شجاعت پذیرفتن حقایق را دارم هم  آنها که مرا عذاب داده اند و هم آنها که مرا شاد کرده اند! روزی که قرار است بروم می روم و روزی که قرار است بمانم می مانم !اگر رفتنی  باشد مقطعی است !شاید موقعیتم ایجاب می کند که بروم ولی اینرا حتم می دانم که هر رفتنم را برگشتی است به همین مکان ! به همین جا ! در کنار آنها که دوستشان دارم!اما قصد رفتن ندارم ...

 

   نمی خواهم که بشکنم ...نمی خواهی که بشکنم ...می خواهم که عوض شوم! می خواهم که تمام پلیدیها را از خودم دور کنم و به یک صداقت برسم ! به یک راه راست! به یک تازگی ! به یک بودن بی رنگ و  ریا ،می خواهم که باشم ! باشم ! حیف است من نباشم ! حیف است ! خدا نکند  که من رفته باشم! مباد که فراموش شوم !!!مباد!!!!!!!!!

 

باید که خوب فکر کنم !خوب خوب!!!!!!!.........

 

دارم از تناقض به جنون می رسم ! هر حرفی را باید بدون فیلتر در اینجا ببیند !فریاد بزنید!

عمق فاجعه!!!

 

   یک زمانی یک جایی حرفی  زدم فردای آن روز برای من کلی حرف درست شد ! همه  می گفتند فلانی دارد حرفهای سیاسی می زند ...کلی جواب پس دادم ! برای حرفی که اصلا" ربطی به سیاست نداشت و اکنون اگر بخواهم حرفی بزنم نمی دانم چگونه بگویم و چه بگویم!  عمق فاجعه !!!!!!!!!دو روز تعطیلی !  جاده های کشور از شمال گرفته تا جنوب ...غرب ...شرق! همه در حال سفرند !!!!! ولی همه در حال رفت و آمدند ! همه و ....انگار قربانش بروم خدا تو ایران قحطی روز تعطیلی است!   

 

 

      احساس خستگی غریبی  می کنم ! خیلی خسته ام ، آنقدر که دلم می خواهد فقط  بخوابم!! وای خدای من چقدر به خواب احتیاج دارم !...چقدر ........هر چقدر هم بخوابم کافی نیست !!!

 

قصد بروز کردن نداشتم ولی امروز صحنه هایی دیدم و شنیدم که دلم را به لرزه آورد ! چه بد مردمانی شده ایم ما !نمی گویم که بیایید پشت سر عزیز از دست رفته خودمان را بکشیم ! می گویم بیایید حرمت نگهداریم برای آنان که برای ما ...برای آزادی ما ...برای آسایش ما ...و برای ...........تلاش کردند ...از جان خود گذشتند ... چه آنها که شهید شدند و چه آنها که  اکنون در گوشه گوشه ی ایران عزیز با بدترین وضع دارند زندگی می کنند ....هر جا که می روم ...با هر کسی که صحبت می کنم می رسم به جانبازان ...و الخصوص جانبازان شیمیایی !!!! هر چند که این عزیزان نیازی به این ندارند که ما برای اینان  احترام قائل شویم چرا که آنها خود این راه را برای خود انتخاب کرده بودند و نیاز ی به دلسوزی من و امثال من ندارند ...بیایید فقط ما خود حرمت این دلاور مردان را نگهداریم .

 

قسمتی حذف گردید ! چه بسا مهربانی راست گفته است ...گاهی یک لحظه نمی توانم احساسات خودم را کنترل کنم و عجول می شوم ...خصلت بدی است باید  منطقی تر باشم ...نباید دیگران را مجبور  به قبول کردن چیزی نمود !چه خود آنرا نمی پسندم پس نباید اینگونه می تاختم !

 

ولی :

 

   این بار نه برای خودم که برای  شکستن حرمت ها ....برای ندیدن ها .....برای ...نشنیدن ها و برای .....خسته  ام ...دلم فریاد می خواهد ....و یک خواب عمیق!!! 

 

 

 

الغوث!

خیلی وقت پیش .............می خواستم بنویسم !

خیلی دور شده ام !!!!!خیلی ..............فاصله من با خودم خیلی کم بود !ولی اکنون دیگر نمی توانم آن خود دیگرم را پیدا کنم !تلاشم برای پیدا کردنش بی فایده است و دور از دسترس ...بی همتای من !چه لحظه هایی که به پایان رسیدم و باز تو مرا به آغاز کردنی دوباره فرا خواندی ...دستهایم را گرفتی و به جلو هدایتم کردی ...چه لحظه هایی که راه را به بیراهه می رفتم ولی تو منجی من ...مرا باز هدایت کردی ..راهم را نشانم دادی ! خدایم ...چشمانم پر از اشک است ولی نمی بارد !نمی بارد !!!!نمی بارد!!!!!!و دلم که چون ..چگونه بیانش کنم نمی دانم ؟ نمی توانم از توانم خارج است ! هر قدر تلاش می کنم بیشتر دور می شوم از بیان آنچه که در ذهنم جریان دارد ...کار سختی است ............مدتها است که چشمانم در حسرت یک قطره اشکند ولی .........هر چه هست سراب است و بس !!!!شاید این تنها کار من است !!!!!بی همتای من ........در اوج نیازم رو به سوی تو می آورم ...راز و نیازهایم را بارها و بارها با تو کرده ام و اکنون خیلی خسته ام ! خیلی خسته ! در اوج شادی نام مرا هم فریاد کنید ! ای پرنده های خوشبخت...آرام و بی صدا !!!باشد که بغض گرفته ام باز شود !!!باید که جریان داشته باشم در رگ حیات ! همچون آب روان !!!باید که جریان داشته باشم !!!!!!!!!باید ..................................که .............................................................................................

.........................................................................................................................................

..........................................................................................................................................

..........................................................................................................................................

...................................................................................................................................به

 خدا توکل می کنم به همان بی همتایم ! خیلی خوشحالم ...

زندگی زیباست اگر زیبا ببینیم ! از هر زاویه ای به زندگی نگاه کنیم آن را همان گونه خواهیم دید ...چرا که

 از زاویه خوب  به آن نگاه نکینم آنوقت زندگی زیباتر دیده می شود حتی با مشکلاتش!

بی همتایم شکر!نعمات بی پایانت را از ما مگیر.

غریب!

 

 چرا تمام واژه ها برایم نا مفهوم شده اند؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

 

آرامش یعنی ....!!!!

 

 

دریا بس آرام بود و با عظمت و سرشار از حیات و تکاپو برای زیستن!همیشه آبی و.....