بغض!!!!!!!!

 

        دیر زمانی است که خود را بین زمین وآسمان حس می کنم ...یک حس بی وزنی !و در ادامه یک حس فرو ریختن  ...من خیلی سعی کردم که از این حال و هوایی که   دارم بیایم بیرون ولی نتوانستم !!!!همه ی دوستانم مرا به صبوری  کردن  توصیه کردند هیچوقت نه خودم و نه دیگران نتوانستند درد مرا بفهمند حال که دارم برای خودم و دل خودم تایپ می کنم دلم می خواهد چو.ن سیل ببارد نمی دانم برای چه و اصلا" دیگر به این نمی اندیشم که برای چه بخندم یا گریه کنم چرا که اینها همه دیگر برایم مرده اند هم خنده هایم هم گریه هام !تنها ماحصل تمام  حالاتم یک بغضی است که می خواهد مرا خفه کند ولی نمی دانم چرا نمی تواند !!!!!!!گاهی وقتها می خواهم دور شوم از خودم از دیگران از همه جا و همه کس !!!!!!خدایا به کجا بروم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟به کجا ؟؟؟؟؟؟از بس که به دنبال تمام حسرتهایم در کوچه پس کوچه های رو به بن بست دویده ام خسته شده ام ...خسته !!!!!!!نمی دانم عزیزانم چه خواهند گفت و چه تصوری از من خواهند داشت ؟!!!آنچه که خود می بینم سرابی است رو به اتمام !!!!!!!حتی دیگر سراب هم نمی بینم !!هر چه هست تاریکی است و سیاهی ...هر چه هست همین است !!!!!!!!!!!!!!!و یکسره راه رو به بن بست !دلم می خواست اینها را فقط برای دل خودم بنویسم ...فقط برای دل خودم!!!!!!!ولی خوب که فکر کردم دیدم که دلی هم برای من نمانده است ! کسی که بین آسمان و زمین رهاست مگر می تواند دلی داشته باشد ...چشمهایم می سوزد و نگاهم گره خورده به تمام آرزوهای  رو به زوالم !و اینک این منم ، غرق شده در اوهام و اشباحی سرگردان که مرا سخت در خود تنیده اند !

 

   از دلسوزی کردن دیگران بدم می آید،  از اینکه نگاههای ترحم آمیز دیگران را بدوش بکشم نفرت دارم ! از زندگی که سرتاسر یکنواختی خسته شده ام از غل و زنجیر هایی که به دست و پایم بسته شده است ........برایم دل مسوزانید ! ولی مرا بفهمید ..خیلی حرفها است که نمی توان گفت ! این را دکتر شریعتی  گفته است و حقیقت هم همین است ...هر کسی در زندگی خود باید که حرفهایی برای نگفتن داشته باشد ...و باز در ادامه گفته بودند : ارزش هر کس به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد !!!! این چند جمله را آویزه ی گوشم می کنم و باز ادامه می دهم به این زندگی سراسر ...خوش به حال دیوانه ها !!!!!احساس می کنم بی همتایم در تقسیم بندی خوشیها و ناخوشیها بین بنده هایش منصف نبوده است !!!!!چرا همیشه عده ای بدبختند و عده ای همیشه خوشبخت !حتی رنگ شادیها و غمهایشان هم با هم  فرق می کند ! رنگ .............می بینید شده ام یک کافر !!!!!!!دارم هذیان می گویم !تبم خیلی زیاد است و ..........حالم خوش نیست !اصلا" خوش نیست !!!!!!و از فاجعه می ترسم !به جایی رسیده ام که نه خود  می توانم دیگران را تحمل کنم و نه دیگران می توانند منی چنین عاصی و غرق در خویشتن را تحمل کنند ...دلم به حال دیگرانی می سوزد که مجبورند مرا تحمل کنند با این حال و روزم !!!!!می خواهم که بخوابم .........یک خواب عمیق و طولانی !چقدر نیاز دارم به خواب ...

 

  

 

 

 

 

درمانده!

  

 در این هوای گرم گرم ذهن من یخ بسته است و سخت منجمد شده ! نمی توانم حتی لحظه ای بیندیشم و واژه ها را درکنار هم بچینم ! خدای من کمکم کن ! بی همتای من  ! این چه حالی است که من دارم ...چه حالی !!!!!!باید که همه فریاد شوم در رگ زمان بجوشم برای خواندن ترانه ی ناموزون زندگی !

بغضي گرفته من را
در پشت سد نکبت
بشکن غرور من را
اي اشک بي مروت
در پشت اين قيافه
يک سينه کباب است
بر روي لب شکر خند
در اندرون عزا است
***************

***************

من داد زنم خدايا
 آخر چرا چنين است
از که کنم شکايت
از خود که بدترينم
از دل که بي قرار است
از آتش غرورم
از عشق بي نهايت

بغض گرفته من
يک داد در سکوت است
يک قصه پر غم
در قلب عاشقون است

*******************

و باز باید از دوست عزیزی یاد کنم که هزار خاطره است برای من !دری به سوی نگاه دیروز !

گفتم !

 

 گفتم با کار خرابات نشینی چه کنم ؟

با گدا نشسته با شاه نشینی چه کنم ؟

گفت از عشق گدایی است اگر شاه شدیم

چون شمع خرابات شدیم ماه شدیم

 

گفتم تو بگو که من چه باید بکنم ؟

آن چیست بگو که من نباید بکنم

گفتم بنویس چه ساکتی دیر شده!

گفت دیر نگو بگو زمانه پیر شده

 

گفتم تو بگو که شعر من کافی نیست

از حق تو بگو که قصد حرافی نیست

گفتم چه کنم که باعث قهر اللحق نشوم

گفت بیدار بمان که حق نا حق نشود!

 

و این ادامه دارد ....شعری است از مسعود فردمنش ...

 

چه زود فراموش شدم ! یادش بخیر ...

 

 

و باز مادر ....

نمی توانم موجود نازنینی چون مادر را تعریف کنم ! خیلی سخت است گفتن از مادر برای من که با هر بار نوشتن از مادر دلم به اندازه ی تمام دنیا می لرزد و غمی بزرگی به پهنای ابدیت در آن جا خوش می کند !

تقدیم به همه ی آنها که چون من هستند و مرا خوب می فهمند...

 سرو

 

در بیابانی دور ،

که نروید جز خاک ،

که نتوفد جز باد ،

که نخیزد جز مرگ ،

 

که نجنبد نفسی از نفسی ؛

خفته در خاک کسی .

 

زیر یک سنگ کبود ،

در دل خاک سیاه ،

می درخشد دو نگاه

که : به ناکامی ازین محنت گاه ،

کرده افسانه ی هستی کوتاه .

 

باز می خندد مهر

باز می تابد ماه

باز هم قافله سالار وجود

سوی صحرای عدم پوید راه .

 

با دلی خسته و غمگین همه سال

دور از این جوش و خروش ،

می روم جانب آن دشت خموش

تا دهم بوسه برآن سنگ کبود

تا کشم بر آن خاک سیاه ،

 

و ندر این راه دراز ،

می چکد بر رخ من اشک نیاز

می دود در رگ من زهر ملال .

 

منم امروؤ و همان راه ىراؤ لإ

منم اكنون و همان دشت خموش

 

من و آن زهر ملال ،

من و آن اشك نياز .

بینم از دور ،در آن خلوت سرد ،

 

در دیاری  که نجنبد نفسی از نفسی ؛

ایستادست کسی !

 

 

" روح آواره ی کیست ؟

پای آن سنگ کبود ،

 

که در این تنگ کبود ،

پر زنان آمده از ابر فرود " ؟

 

می تپد سینه ام از وحشت مرگ

می رمد روحم از آن سایه ی دور

می شکافد دلم از زهر سکوت !

 

مانده ام خیره به راه

نه مرا پای گریز ،

نه مرا تاب نگاه !

 

شرمگین می شوم از وحشت بیهوده ی خویش :

سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار

قد برافراشته از سینه ی دشت .

سر خوش از باده ی تنهایی خویش !

 

" شاید این شاهد غمگین غروب

چشم در راه من است ؟!

شاید این بندی صحرای عدم

با منش یک سخن است " ؟

 

من ، در این اندیشه که این سرو بلند ،

ون همه تازگی و شادابی ،

در بیابانی دور ،

که نروید جز خار ،

که نتوفد جز باد ،

که نخیزد جز مرگ ،

که نجنبد نفسی از نفسی ....

 

غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه :

خنده ای می رسد از سنگ به گوش !

سایه ای از سرو جدا !

در گذرگاه غروب ،

در غم آویز افق ،

 

 

لحظه ای چند به هم می نگریم ،

سایه می خندد و می بینم :وای ...

مادرم می خندد !. . .

 

" مادر، ای مادر خوب ،

این چه روحی است عظیم ؟

وین چه عشقی است بزرگ ؟

که پس از مرگ نگیری آرام ؟

 

تن بی جان تو ، در سینه ی خاک ،

به نهالی که در این غمکده تنها ماندست ،

باز جان می بخشد !

 

قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد ،

سرورا تاب و توان می بخشد  ! "

 

شب هم آغوش سکوت ،

می رسد نرم ز راه

من از آن دشت خموش  ،

باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش

می روم خوش به سبک بالی  باد

همه ذرات وجودم آزاد

همه درات وجودم فریاد !

 مادرم روزت مبارک هیچ یادت هست این روزها من چه می کردم ؟!!!یادت هست مادرم ؟!!!!!!!یادت هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اوج فریاد!

 

صفحه ی بلاگفا را باز می کنم تا باز چند سطری از آن را سیاه کنم ! در گوشم اکنون فقط آهنگی را می شنوم که آرامم می کند ! همان صدایی که مرا باز به دنیای نوشتن آورده است!مرا وا میدارد به نوشتن و ...دم زدن !اما ....نیم دانم چه بنویسم ؟؟؟؟چقدر عذاب آور است ! و باز آهنگ ...................................................................................دوست دارم ساعتها غرق این آهنگ باشم ...گذر زمان را نمی فهمم ....هر چه هست برایم مهم نیست ....

 

من دیوانه نیستم ! اما دنیای دیوانه ها را دوست می دارم ...ساده است و بی پیرایه !یادم می آید زمانی که بچه بودم از پسر بچه ی دیوانه ای می ترسیدم...وحشت داشتم! روزی در خیابان او را دیدم از ترسم پا گذاشتم به فرار ...حالا تصور کنید که من می دویدم و او به دنبال من می دوید ! چه ترسی را آن روز من تجربه کردم !خدا پدر این  اداره ی مخابرات قدیم را رحمت کند ! کیوسکهای خانه مانند آن زمان مرا از دست این دیوانه رهانید ...و تا فرصتی بدست آوردم سریع به سمت خانه امان دویدم !!!!!!!!!مدت زمان زیادی گذشته ...من پیر شده ام و او نیز ! اما هست .... هنوز با همان حالت بچگانه و معصومانه ی خود کتاب بدست می گیرد و با آنکه سواد ندارد چند آیه ای از قران را می خواند یا شروع می کند به نوحه سرایی به خیالش که همه صدای او را گوش می کنند !(اما به نظرم همه گوشهایشان را می گیرند تا نشنوند!!!فریاد .......)فریاد دیوانه ای که می خواهد بخواند ! و  من  دیگر با دیدن او وحشت نمی کنم و خیلی آرام از کنارش رد می شوم در حالی مردمان دیگر را می بینم که که او را مسخره می کنند و برای خندیدن خود حرفهایی به او می گویند و قاه قاه می زنند زیر خنده ! چه بد مردمانی!!!! ....من دنیای دیوانگان را دوست می دارم ...دنیای زیبایی است !

 

نمی دانم چه شد رسیدم به دنیای دیوانگان ...این نوشته ی (جبران خلیل جبران ) را  خیلی دوست می دارم ....مگر اینطور نیست ؟!به غایت زیباست ...

 

 

اي دوست من ، من آن نيستم كه مي نمايم. نمود پيراهني ست كه به تن دارم ـ  پيراهني بافته ز جان كه مرا از پرسش هاي تو و تو را  از فراموشي من در امان مي دارد.

   آن”من“ ي كه در من است، اي دوست،در خانه ي خاموشي ساكن است و تا ابد همان جا مي ماند؛ناشناس و در نيافتني.

    من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني و هر چه مي كنم بپذيري ـ زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و كارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند.

   هنگامي كه تو ميگويي ”باد به مشرق مي وزد.“ من مي گويم”آري به مشرق مي وزد“؛ زيرا من نمي خواهم تو بداني كه انديشه ي من در بند باد نيست،بلكه در بند درياست.

    تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي، و من هم نميخواهم كه تو دريابي. مي خواهم در دريا تنها باشم.

    دوست من، وقتي كه نزد تو روز است، نزد من شب است؛ با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر فرلز تپه ها سخن مي گويم، و از سايه ي بنفشي كه دزدانه از دره مي گذرد:زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي و سايش بالهاي مرا بر ستارگان نمي بيني ـ و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي. مي خواهم با شب تنها باشم.

   هنگامي كه به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم ـ حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاك بي گذر مرا آواز مي دهي” رفيق من،همراه من.“ و من در پاسخ تو را آواز مي دهم”همراه من ،رفيق من،“ ـ زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني. شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد.و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي. مي خواهم در دوزخ تنها باشم.

     تو براستي و زيبايي و درستي مهر مي ورزي، و من از براي خاطر تو مي گويم كه مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است. ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم. گرچه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني. مي خواهم تنها بخندم.

    دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي ؛يا نه، تو عين كمالي ـ و من هم با  تو ازروي دانايي و هشياري سخن  مي گو يم. گر چه من ديوانه ام. ولي ديوانگي ام را مي پوشانم.مي خواهم تنها ديوانه باشم.

    دوست من ، تو دوست من نيستی، ولي من چه گونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست، گرچه با هم راه مي رويم، دست در دست...........

 

 

خدای من ...این آهنگ ...!!!!!!!!!!!واقعا " زیباست !!!!!!!!!آهنگ این وبلاگ اوج فریاد  نهایت معراج دل !!!!!!!!!