ازدحام ...
نمی دانم اینکه در ذهنم هست چه بنامم...آنقدر سر و صداست که خود در ازدحام آن گم شده ام منکه همیشه دنبال سکوت بودم....اما همیشه از آن محروم !!!!!!!!نمی دانید برای کسی مثل من که در ازدحام این همه هیاهو اسیر شده سکوت چه معنایی دارد ؟؟؟!!حتی نمی توانید تجسم کنید ...تصورش خیلی سخت است ...چه بگویم و چگونه بگویم که بفهمید چه می گویم ...من حتی در ازدحام سکوت هم اسیر سر و صدا هستم و یک حسرت بیش ندارم ...سکوت!!!!!!!!و آنگاه بی صدا شکستن و فرو ریختن و .....دیگر تاب ندارم ....دیگر ................آخر چقدر حسرت بخورم ؟؟چقدر ؟؟؟؟؟؟؟؟چقدر ....حسرت تمام نداشته هایم را ...تمام ....چه بگویم ...چگونه بگویم بفهمید برای کسی مثل من حتی فریاد کشیدن هم خیلی سخت است و من دیگر توانی ندارم که ....تنها دلخوشی ام یاد خداست که همیشه با من است و یک دم از من جدا نیست ...خدایم مرا بفهمد کافی است ...پس این همه ناله برای چیست ؟؟؟؟؟؟چه دیوانه ای هستم من ...سفیهانه نشسته ام و زار می زنم و حسرت به دل دارم....چقدر خودم نفهمم !!!!!!!!منکه خودم خودم رو نشناخته ام بی خودی زر می زنم ....ای لعنت خدا بر من !!!!!سعی کردم از خودم فرار کنم اما از بدبختی ام باز به خودم رسیدم.....
فرصتی می خواهم تا خوب فکر کنم ...شاید بتوانم ....شاید آدم شوم ....شاید کمی بفهمم !!!!!!!!!شاید خوب شوم و اینهمه با خودم نجنگم ...بیچاره خودم که با خودم در گیرم .........ای لعنت بر من ابله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بیا تا برایت بگویم