چقد  دروغ و نیرنگ و ریاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟! خدا جونم دیگه  نمی تونم  ! نمی تونم !!!!!!!!!!!!!!!!دیگه  تمومم کن ! دارم  به جنون  می رسم ! چقد الکی بخندم ؟! چقد الکی دلخوش باشم ؟! چقد بی خودی دل ببندم به فردا که نتیجه اش بشه یه  خروار دروغغغغغغغغغ! دارم  بالا میارم از دست این جماعت  ۱۰۰۰ رنگ ۱۰۰۰ چهره ! تمومم کن !!!!!!یعنی من اینهمه  بی لیاقتم  ای خدا جونم ؟! اینهمه  استغاثه و .......من اینهمه  بی ارزشم ؟! اخه  چرا خدا جونم هز چی بدم اومده  سرم  اومده ؟!!!!!!!!!چرااااااااااااااااااا؟! به کی بگم درد دلامو؟ تو هم دیگه  ازم رو گردوندییییییییییییی...دیگه منو نمی بینی ! نمی بینی!!!!!!

**********************************************

دلم  برات خیلی خیلی تنگ شده مادرم !خیلییییییییییییییییییی...چقد این روزا هوای دلم ابری است و بی تاب بودنت ...آخ  که  چه خالی است جای تو اینجا  بین ما  ... مادرم  برای که درد دل کنم و برایش از آدمایی بگم  که این روزها بیش از حد تصورم  دلمو شکونده اند آدمای ۱۰۰۰ چهره ! حالم خوش نیس مادرم به خوابم بیااااااااااااااا ! نیاز دارم به بودنت حتی در خواب و خیالم ! بیااااااااااااا ! راستی فردا عید توست یادته هر سال ...! مادرم عیدت مبارک !

جا داره  از دوست عزیزم تشکر کنم به خاطر متنی زبیا که  برایم  گفتن  وصف حال من بر بی تابی ام برای مادرم " روزگارم  بر خلاف آرزوهایم گذشت " بی نهایت ازتون ممنونم ...

**************************************************

ســـــــــــــلام مادر!

امسال لحظه ی عید در کنار مزارت با تمام وجودم به سالها قبل برگشتم ..

. تمام لحظه های گذشته رو دونه به دونه گشتم ..

. تو هرکدومشون اثری از تو ديدم ، حالا که نيستی با تمام وجود حس ميکنم و درک ميکنم که تو هم ميتونستی ..

.يک لحظه ی بيرنگ خستگی باشی !!! ولی نبودی ..

. تو همون لحظه ی زندگی بودی

که من رو با خودت ميبردی

و از بندهای زمين و زمان دورم ميکردی ،

لحظه ی رفتنت دريافتم که

«هر غمی که انسان رو نکشه ، ميتونه چقدر استقامتش رو خيلی زياد کنه » ...

ديشب که داشتم به آسمون نگاه ميکردم

،قاطی هزار ستاره ای که از زمين پرکشيدند

و

رفتند متوجه برق نگاه مهربونی شدم

که چشماش رو به من خيره کرده بود و با نگرانی هميشگيش !!!

ميخواست بهم بفهمونه :

« عزیزم !

در زندگی ايستادن ممنوع ،

نکنه تو جاده ی زندگی گم شی !!! »

زل زدم تو چشمای مهربونش و بهش قول دادم که :

«شايد در سياهی جاده ی زندگی !!!

جلو و عقب و چپ و راست رو گم کنم ،

ولی مطمئن باش که يادم نميره

که بالا هميشه بالاست ،

خلاف جهت جاذبه ...

پس گم نميشم »

اما نگرانم که بعد از رفتنت ،

ماه زندگی من هميشه پشت قله بمونه و کسی به دادش نرسه ...!!!

و اون دوباره با اقتدار بهم اطمينان داد که ...

«زندگی دور ميزنه و بر ميگرده تا دوباره اتفاق بيفته !!!

ولی بايد قول بدی که ديگه خسته نشی آخه زندگی همينه ،

می افتی ..

.ميخزی ...

ميشکنی و پا ميشی ...

و ياد ميگيری که دستت به هر چی که رسيد

بهش رنگ حقيقت بزنی !!!

يادت نره که خوشبختی رو در تمام لحظه های زندگی نميشه حس کرد و صيد کرد ،

ولی ميتونی به خوشبختی ديگران لبخند بزنی !

و هر وقت کسی برای تو از خوشبختيش تعريف کرد

با تبسم به حرفهاش گوش کنی

و

مطمئن باشی که يه روزی تو لحظه های زندگی تو

از همه ی آدمهای دنيا خوشبخت تر

 ميشی يا هستی يا حتی بودی ... »

و صبح دوباره از پنجره های اتاقم باران اميد ميباريد ...

تمام اينها بهانه ای بود که فقط بگم :

مادر دوستت دارم و دلم برات تنگ شده


تقدیم به یاغی


از طرف یک دوست.روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت

**************************************************

وتمام ..............!