دلم ....!
دلم خیلی هواتو کرده ! بهترینم اگه بدونی که چقد جای خالیت آزارم میده ...هر روز تعداد آدمایی که پیش تو میان بیشتر میشه ...می بینی عزیز دلم هر روز یه مهمون تازه داری ! یه روزی هم من میشم مهمونت ...گاهی وقتا خیلی دلم می خواد اون روز برسه ! امروز اومده بودم اقامتگاهتون ...من هر قت خونه ی تنگ و تاریک رو می بینم دلم می لرزه ...آخه میدونی که خیلی از پشت در موندن می ترسم ...دق می کنم اگه ببینم دری به روم وا نمیشه ! دق می کنم وقتی تو یه جایی اسیر بشم ...دق می کنم ...! مادرم ! بهترینم ! من چه جوری می تونم تصور کنم زیر خراوارها خروار خاک می مونم ...ولی آخرش همینه ! برا رسیدن به تو باید به این تن بدم ! مادرم! چشام می خواد بباره اما نمی تونه ...نمی تونه بهترینم ...یه بغض و منو و ... ! مادرم ! دعا کن بتونم دووم بیارم ! امروز عصری میام به دیدنت ...دلم می خواد جواب سلامم رو بدی ...وقتی باهات خداحافظی می کنم دلم می خواد حس کنم که نگاهت به منه و باهام خدا حافظی می کنی ...مادرم ! می بینی شدم عین یه بچه ی کوچولو ! آخه من که یه عمری ازم گذشته و به نیمه ی راه زندگی رسیدم و شایدم بیشتر ! مادرم خیلی خیلی دلم تنگته ...این روزها بیشتر از هر چی فک کنی دل تنگتم ! به دادم برس همه کسم !
نوشته ای از یه دوست عزیز برا مادرم !
مادرم را دوست دارم
اما..
فرق ما و مادر این و آن است
ما در این دنیا اما مادر آن دنیا
آن دنیا منظورم دنیای سردی است که بی مادری را در سرمای زمستان کشیدم و نتواستم دستانم را در اغوشش گرم کنم...
از آن زمانی که هیچ نمیدانستم حتی نمی دانستم کلمه دانستن را...تا زمانی که آموخت آموختن به دیگران را...
نمی تونستم تصورشو بکنم مادرم جلو چشمام داره ... همه چیز داش تموم می شد برامون...نمی دانستیم چه کار کنیم...اخر می ترسیدم این لحظات اخر باشد که مادرم را می بینم...که در اخر فهمیدیم لحظات اخر بود...اره اسم او مادر بود...بهترین یاور مادر بود...همه اهل خانواده فهمیدند که مادر...اما دیر قدر مادر فهمیدند...نه من میخواهم کنار مادر باشم...کنار مادر خاک کنید من را هم...تا من راحت ... من راهم به سوی بهترین ماهم مادر باشد این را هم اضافه کن به راهم که جز این راه حل نمانده برایم...من از پیش مادر نمی روم ...چتر مادر رفت و ترم...قسم به این چشم ترم...فریاد زدم آخ مادرم...
...
...
مادرم
مادرم
مادرم
مادرم
مادرم
...
...
نمی دانستیم با بی مادری چطور کنار بیاییم... خاموشی خونه ما و خون دل ما خونی تر...دلمون خون بود در خونه...خونه ای که در ان مادر دیگر برایم نمی خونه ...از من نپرس چرا ؟چون مادر نیست...روزگاری زودی بیا عمرم بگیر ایست...ایست ایستم کن...نیستم کن...ولی مادرم بگردان...گردن من باشد مرگش ولی مادرم برگردان ... ای گرداننده ی روزگار...........مادرم را بیار....بیار
ولی باید بر مشکلات غلبه کنیم ...به جای اینکه صفحه را پر کلمه کنیم...بدون که حکمت خدا بوده و هست ...دلها به سمت خود ربوده و مست
مدت زیادی از این ماجرا میگذره اما دل من نمی تونه از اینم خیال بگذره که تو رو اینجا تنها بگذاره...برای همین بود اومدم بگم من باهاتم دوست خوبم بغض گرفته عزیز -یادت باشه باید مثل کوه جلوی مشکلات وایستی -همیشه امیدوار باشی و پیروز
کوچه پس کوچه _28 آذر سال 1388:ساعت یک و 28 دقیقه بامداد
بیا تا برایت بگویم