باز اسیر!
چه خوب می فهم حال آن باز وحشی در بند را ! چقدر دلش برای پرواز در آسمان نیلگون تنگ می شود ! چقدر بی تاب است و بی قرار ! چقدر خود را به دیواره ی های قفس زیبای طلایی می کوبد ! بدنش زخم می شود ولی او همچنان بی آنکه درد تن رنجورش را بفهمد خود را می زند به در و دیوار قفس ...! آخ که چه دردی می کشد وقتی قدرت پرواز را از او میگیرند ! چقدر دلتنگ است و بی قرار است و مجروح است و مهجور است و مغموم است و مغضوم است و معصوم است و ...چقدر ...نمی خواهد مدفون در این قفس طلایی باشد با تمام زیبایی و گرانقیمتی بودنش ! همه چیز در قفس بزرگ و مجلل برایش فراهم است ولی او نه به قفس می اندیشد و نه به زندگی مجللی که در قفس دارد ! او فقط و فقط به پرواز می اندیشد در آسمان بی کران و آبی و زیبا !
روح او در آسمان است و جسمش در زمین ! در قفس و اسیر و دربند !می خواهد به روحش برسد و آزادی و بی قید و بندی و رهایی و پروااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز! دلش برا ی پرواز بسی تنگ است و خود بی قرار ! چه زجری می کشد این باز وحشی در بند؟! چه زجری ؟!!!!!!!چه دردی ؟!
دلش سخت گرفته است و روحش بی قرار است و عاصی و جسمش رنجور ! سر به عصیان بر می دارد و ...................................................................................................................................
حال رو روز من هم همین است !
خیلی داغونم!

بیا تا برایت بگویم